محمد عرشيا متولد 11/8/88 و محمد عرشيا متولد 11/8/88 و ، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره

محمد عرشیا هدیه ای از عرش

سال 1393- پاييز

 اولين مطلب پاييز رو اختصاص ميدم به تولد سامي جونم  كه  در واقع يكم مهره ولي جشنش در تاريخ 3 مهر 93 بود. الهي قربون اين پسراي گلم برم كه انقدر بزرگ شدن و مرد شدن واسه خودشون.  خاله مهروز دستش درد نكنه براي تولد سامي سنگ تموم گذاشته بود و تولدش رو با تم انگيري بردز گرفته بود. پشت صحنه تولد.هر 4 تاييشون سوار يك ماشين مي شدن ،دخترها از شيطوني هاي اين 4 تا پسر متعجب بودن!   قسمتي از وسايل ترم جديد مهد كودك آقا عرشيا كه فكر ميكنم  هزينه اش از وسايل دانشگاهي ها بيشتر شده! اينجا از حمام اومده و طاقت نداره تا لباسهاش رو بپوشه و بعد بره سراغشون. عشق من اولين بار ...
7 آبان 1393

عرشيا و قصه و كتاب

آقا عرشيا به كتاب و كتابخوني خيلي علاقه داره. از دو سالگي تا حالا كه تقريبا 5 سالشه هر شب و هر ظهر تا قصه نگم خوابش نمي بره.! تازه اگه قصه كوتاه باشه محكومم ميكنه به گفتن دو تاقصه. قصه ها رو يا از كتاب مي خونم و يا از خودم در ميارم كه هر كدوم از اين روشها هم واسه خودش مشكلاتي داره. مثلا اگر بخوام كتاب بخونم كلي بايد وقت صرف كنم تا آقا بالاخره يكي از كتابها رو انتخاب كنه و وقتي هم كه انتخاب كرد حالا بايد كتاب رو ورق بزنه و يكي از داستانهاش رو انتخاب كنه و اگه ببينه عصباني شدم تازه ميگه كه خوب اسم همشون رو برام بخون تا يكي رو انتخاب كنم !!! ( كتابها هم يا براي خودشه و يا از كتابخونه مي گيريم.) اگه بخوام خودم قصه بگم هم اولا كه بايد در مورد ...
16 مهر 1393

سال 1393 - بهار

 پسر عزيزتر از جانم در اولين روزهاي سال 93 : كمترين آرزويم اين است كه هرگز با چشمان مهربانت نامهرباني روزگار را نبيني . بالاترين خواسته ام اين است كه حاجت دلت با حكمت خداوند يكي باشد. فرشته عرشي من زندگي ساختني است نه گذراندني. پس بمان براي ساختن ، نساز براي ماندن. فاصله بين مشكل و حل آن يك زانو زدن است ، اما نه در در برابر مشكل .، بلكه در برابر خداوند . اميدوارم هميشه سلامت باشي و هيچ چيز تو را ناراحت نكند و فقط شاديها احاطه ات كنند. اميدواورم انقدر خوب باشي كه هميشه ديگران دوستت داشته باشندو لطف پروردگار همواره با تو باشد. اينها آرزوي من است براي تو كه همه چيز مني  و ديدن خوشبختي و عاقبت به خي...
16 مهر 1393

سال 1393- تابستان

پنج شنبه  5/4/93 مهد عرشيا ما رو براي جلسه اي در مورد آسيب هاي اجتماعي برگزار شد. من و سيروس و عرشيا هم رفتيم. بعد از جشن چون بچه ها هنوز از بازي با هم سير نشده بودن به همراه خانم كارگر و همسرشون و دانيال رفتيم شانديز و علاوه بر بچه ها به خودمون هم خيلي خوش گذشت . و اين هم كاردستي مامان و عرشيا صبح جمعه (يكي از خرگوشها رو عرشيا درست كرده و روش نقاشي كرده)  چند شب پيش يك قصه به عرشيا گفتم كه راجع به يك پرنده مادر و بچه هاش بود. چند روز بعد وقتي با خميرهاش داشت بازي مي كرد ديدم كه اين پرنده هاي زيبا را ساخته.اصلا باورم نمي شد كه خودش بدون همفكري و همكاري كسي اين رو درست كرده باشه. عرشياي عزيزم اين رو ساخته و مي گه ...
18 خرداد 1393

آلبوم 4 تا 5 سالگی

تولد هانا كوچولوي ناز ، خواهر كياناي عزيز و دختر مامان ندا دوست جونم مهماني ماه رمضان مامان مريم تولد شقايق  جون خواهر زاده خاله شيده  تولد شقايق جون    تولد شقايق (آرتين-عرشيا-دانيال)  عرشيا و تارا جون دختر خاله سارا تولد شنتيا جون خواهر زاده خاله شيده  عرشيا و عموفتيله ها در كيش  تولد بابا سيروس شهريور 92 تولد بابايي  نقاشي عرشيا براي بابا سيروس  اينجا هم عرشيا يك چيزي كادو كرده بده باباش. البته با كاغذ باطله و چسب كارتن!!!  ظهر از سر كار اومدم و عرشيا هم از مهد اومده . كتابهاش رو آم...
19 اسفند 1392

تولد چهار سالگيت مبارك گلم .(آبان سال 92)

تا امسال همه تولدهات رو تهران گرفتيم و به خاطر همين هيچوقت دوستات تو تولدت شركت نداشتن. امسال كه با هم به تولد چند تا از دوستات رفتيم  ديدم كه خيلي با اشتياق به همه چيز مخصوصا به باز كردن كادوها نگاه مي كني. به خاطر همين تصميم گرفتم كه امسال تولدت رو تو كيش و همراه دوستان بگيرم. تولدت رو به جاي يازدهم آبان سه آبان گرفتيم. چون به مناسبت عيد غدير دو روز تعطيلي بود. به درخواست شما تولد رو با تم باب اسفنجي كه شما عاشقش هستي گرفتم. البته چند بار هم نظرت عوض شد و لاك پشتهاي نينجا رو انتخاب كردي. به خاطر همين براي تولد مهد كودكت كه همراه با دانيال جون گرفتيم  كيك نينجا سفارش داديم. مامان شمسي هم براي تولدت اومد كيش و به همراه بابا هر...
12 اسفند 1392

نامه اي كه براي پسرم در تاريخ 8/5/89 نوشتم.

امروز پمپ آبمون خراب شده بود و بابا به آقاي موسي پور گفت كه بياد و اون رو درست كنه. شما هم طبق معمول وقتي ديدي كه بابا رفت بيرون زدي زير گريه و خودت رو از بغلم سر دادي پايين و پاهات رو زمين كوبيدي يعني اينكه چرا بابا رفت و شما رو نبرد !!! هر كاري كردم سرت گرم نشد كه نشد. بابا كه صدات رو شنيد اومد و شما رو هم برد. وقتي بابا و آقاي موسي پور اومدن خونه تا شيرهاي آب رو امتحان كنن توي بغل بابا بودي و داشتي با چشماي تيز (يعني شيطون) به من نگاه مي كردي !!! همين باعث شد كه بهت شك كنم. جلوتر اومدم و با دقت نگات كردم . ديدم يك چيزي از دهنت بيرون زده. كشيدمش بيرون و يك گل بزرگ صورتي از دهنت در اومد. (اوني كه از دهنت اومده بود بيرون پرچم گل بود!!) شما ه...
24 بهمن 1392